تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers دخترم سارا
يادداشتهاي مامان و بابا
كلاس موسیقی سارا همچنان پابرجاست ، قبل از عید فقط 2 جلسه رفت  ، توی عید هم دل نمی داد که تمرین کنه واسه همین تو اولین جلسه زیاد کوک نبود ، نکیسا جون ( مربیش) ازش خواست که خوب تمرین کنه و اگه مشکلی داره هر وقت شبانه روز بود بهش زنگ بزنیم ، الآن هر شب تقریبا" نیم تا 45 دقیقه با هاش کار می کنم ، یه بازیهایی در میاره که نگو ، یه وقت می گه : مامانی نمی دونم چرا دلم درد می گیره وقتی می خوام بلز بزنم ، یه بار هم گفت : من از پله ها بالا رفتم پاهام درد گرفت ، نمی تونم بلز کار کنم ،
خلاصه توی جلسه ی دوم که پنج شنبه ی گذشته بود آهنگ ِ ساعت رو خوب زد ولی هنوز شکلات رو خوب نمی زنه اون هم به خاطره اینه که به جای اینکه بگه """ شکلات خوشمزست می خورم همیشه """ می گه """شکلات می خورم خوشمزست همیشه""" ، همین باعث می شه که نتش به هم بریزه و من هم به دنباله اون به هم بریزم

این روزها کارش این شده که تا باباش رو می بینه می گه بیا با هم بازی سه تایی ها بکنیم : یه بار بهش گفت سه تا ماشین رو بگو ، گفت : پراید ، سمند ( بعد با یه کمی مکث ) یه پرایده دیگه
حالا سه تا شهر رو بگو ( از اونجایی که زندگی ما با دریا و بندر گره خورده بچه هم بیشتر شهرهای بندری توی ذهنشه) می گه : بندر عباس ، بندر امام ، بندر علی ( دیگه نمی دونم این بندر علی از کجا در اومده )

یه خبر خوبه دیگه اینکه مهمون داشتیم ، خدا رو شکر بالاخره طلسمِ  شکست و تونستیم بعد 7 ماه اومدن به شمال ، الیانا جون و مامان و باباش رو ببینیم ، خیلی خوش گذشت ...... امیدوارم بازم ببینمتون زود ِ زود آزاده خانممممممممممممممممم

 

الیانای عزیز ِ و سارا جونم

يه بوس كوچولو به من مي دي ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

سلام به همه دوستهای خوبم

امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و حالا آماده ی آماده باشید واسه شروع دوباره وبلاگ نویسی

خدایی این چند روز عید بدجور خاک نشسته بود توی این خونه های وبی  ولی از روز 14 به بعد جنب و جوش شروع شد شکر خدا

خب حالا دلم براتون بگه که ما از روز 25 اسفند با پروازرفتیم اهواز ، هوا خیلی خوب بود تو این مدت و برخلافه اینکه همه جا بارونی و ابری بود اونجا هوا کاملا" بهاری بود ، همه چیز خیلی خوب بود ولی بیشتر از ما به سارا خوش گذشت ،وروجک بی ترمز شده بود هر جا می خواست میرفت و هر کار که می خواست انجام می داد ، تو این مدت هم همش دور و بر پسر عموش امیر علی می چرخید و صداش می کرد : نفس ِ من ، یه کوچولو هم بهش حسودی می کرد ولی نمی گذاشت کسی متوجه ی حساسیتش بشه  ، سال تحویل رو رفتیم ایلام خونه ی عمه سارا ، روز دوم عید دوباره برگشتیم جنوب ، یه روز هم رفتیم آبادان و یه چرخی توی بازارش زدیم ، یه روز هم رفتیم بندر دیلم تو استان بوشهر ، خلاصه خوب بود همه چیز ، جای دوستان سبز

روز دهم هم برگشتیم شمال یکی دو روز آخر عید رو هم دید و بازدید های واجبمون رو انجام دادیم و دیگه روز 13 نا نداشتیم جایی بریم ، موندیم توی خونه و تا تونستیم استراحت کردیم .

سارا و پسر عموش امیر علی

تماشای برنامه های شاد و مفرح tv نیشخند

اینم سفره هفت سین ِ دور ِ میدونچشمک

اینم "شیدا "دوست سارا که تو مسیر برگشت تو هواپیما کلی با هم آتیش سوزوندن

یه چند تا از عکسها مونده که یادم رفت برشون دارم فعلا" علی الحساب اینا رو داشته باشین قلب

يه بوس كوچولو به من مي دي ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا